سفر کرمانشاه
روزی که برای مصاحبه احسان زنگ زدن دلم می خواست من و نیکا هم همراهش بریم. از یه طرف احسان جان تنها بود و از طرف دیگه دلم می خواست بعد از مدتها دوست عزیزم پری رو ببینم. بعد از چند روز بالاخره همه چیز جور شد و سه نفری 2 شهریور راهی کرمانشاه شدیم. با پری هماهنگ کردم و ساعت ده و نیم توی محوطه دانشگاه رازی همدیگه رو دیدیم. چقدر لحظه خوبی بود. باید قدر دونست این لحظات ناب رو. ثانیه ثانیه خاطره میشن برای مایی که برحسب اتفاق هم رو میبینیم. بعد از مصاحبه تو شهر دوری زدیم و گشنگی بر بدنهای خسته ما چیره شد و نهاری نوش جان کردیم. تا موقع رفتن یک ساعتی وقت داشتیم. پارک طاق بستان زیر سایه درختان سر به فلک کشیده بهترین گزینه برای رفع خستگی و البته کنار دوست ماندن بهترین گزینه موجود بود.
پری جان خیلی ناباورانه به من و نیکا نگاه میکرد و در باورش نمیگنجید بودن کودکی معصوم در آغوش من.
این هم چند عکس که پری جان زحمتش رو کشید



و ساعت سه عصر پایان یک روز با هم بودن
به امید دیدار مجدد



سفر کرمانشاه
